تبليغاتX
خدا اسپانسر من است محتاج نخواهم شد

پیمان تنهایی را با خدا پر کرد

 
اينم يه عكس به دستور آقا داداشم
|+| نوشته شده توسط پیمان در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 0:21 |
 بازگشت عشق

وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَ        و قسم به آسمان و كسى كه بناكرده آن را

 

بنام خداوند هميشه سبزمان.اينبار به جاي قلمم از صفحه اي بي روح به نام كيبورد استفاده كردم. نميدانم چرا ولي امشب دوباره تصميم گرفتم بنويسم. نميدانم چرا؟واقعا نميدانم.گويي پيمان دوباره متولد شده و ميخواهد به تمام جهانيان، روزگار سختي كه بر خود گذشه است را فرياد كشد.پيمان سهمي از آسمان و آسمان هاي شما نميخواهد.پيمان جام شراب و مستي آتشين نميخواهد. پيمان زمين را هم نميخواهد. پيمان خود را ميخواهد و تنهايي را كه خداوند سهم پيمان قرار داده و اين دستور را كه بر من گذاشته با دنيايي از آسمان ها عوض نميكنم.من آسمان را نميخواهم.من زمين را هم نميخواهم.من خود را ميخواهم. او كه قرار است بيايد ميايد.آري او روزي خواهد آمد.و من را در قبر خواهد گذاشت و دوباره نوش دارو پس از مرگ سهراب.زندگي ثروت بزرگي است.همين كه زنده هستيم ثروتمنديم. ولي در اوج ثروت  تنهايي را چه كنيم.اگر هم بخواهيم تنها نباشيم بايد هفت خان رستم را طي كنيم كه باز هم همان نوش  پس از مرگ سهراب خودمان است.اينبار نميخواهم خداوند را با كسي قياس كنم. ميخوهم دل تنها باشد و براي خود ساعت ها بگريد. دل بايد تنها باشد. شايد چشمهايم چند ساليست گريه نكرده ولي بيچاره دل هر شب گريان است.تازه اشگ نميريزد ،خون گريه ميكند.بيچاره دل. پيمان چيزي نخواهد خواست گفتم آسمان هم مال شما.من فقط بايد باشم كه هستم.ميخواهم باشم. ولي تنهايي را چه بايدش كرد؟اين را به چه سان جواب ميدهيد.شعر بسرايم كه ديگران با تنهايي من فقط  احساس تنهايي كنند در حالي كه من تنهايي را حس  نكردم بلكه با تمام وجود پذيرفتم.واقعا اين است قسمت من و واقعيت مثل هميشه براي آدمي سخت.در خيابان بايد روكشي بر صورت گرگ نماي خود بگشم تا چهره ي از بي عشق خشك شده ام را نبينند و من را عاشق و مجنون خطاب كنند.و شب ها خسته صورتك را بردارم و زشتي هر روزه را در آينه نظاره گر باشم.اين بي رحمي را بر خود كردند گناه است و جرم من گناهكار شدن . آيا من را خورشيدي بر دل آسمانهايتان ديده ايد؟ ولي آخر چه، من روزي خورشيد دل يك آسمان خواهم شد و اون عاشق و شيفته ي صورتك من شود من روز صورتك بر چهره زنم شب را چطور دوام آورم؟من در زير صورتك خفه ميشم.من كفن را به صورتك ترجيح ميدهم.آري من خورشيد تاريكي زده اي هستم كه آسمان ندارد و نميتواند داشته باشد چون او خورشيد است و تنهايي را بايد قبول كند هر كس نزديك شود ذوب ميشود..تنهايي  را از خورشيد آموخته ام.داغ و بزرگ و تنها كه تنها تنهاي عالم نيست خداوند من را مرهم من نموده.خورشيد مرهم  خورشيد.

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 19:0 |
 به نام آنکه خداوند را عاشق کرد

به نام خدا

سلام دوباره اومدم.ميخوام هر هفته يه متن توپ بذارم.دوستتون دارم

|+| نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 19:35 |
 ترانه ها به خاطر او سروده شدند

به نام خالق من

در ترانه بازی زندگی . در دوباره شدن زندگی.در زمانی که معشوق خدایی میکند. در زمانی که خداوند از نبودن هر شرکی عشق می ورزد. در آن هنگام ترانه ها به خاطر او سروده شدند.درختان به رقص در میایند.شاخسار پایکوبی میکند.برگ نمی میرد! و مردمکان جاوید میشوند.وخداوند در لحظه یه لحظه ی این شادی عاشق تر میشود.میدانی تمامی اینها چه زمانی روی میدهد؟ زمانی که در کنار معشوق نشسته ای و به عشق بازی با او مشغولی بلند شوی و با شنیدن صدای الله و اکبر وضو بگیری و نماز خدا وند عاشق را بگویی.آن زمان است که تو خود را به درجه اشرف مخلوقات رسانده ای.و خداوند تو را در بهترین نقطه از آغوش خود جای میدهد.تو در آن زمان برنده ای .آری برنده.عاشق باشید

|+| نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 20:12 |
 تولد عشق و خدایی عاشق

بسم الله الرحمن الرحیمی که من از او عاشقم

صدایی امد.در باز شد.پسری که تنها از هر معشوقه ای سر گردان پا به خانه گذاشته بود.خانه برایش معنایی نداشت.دلش پر از تنهایی و خشم شده بود.آهنگی ملایم او را وادار به گریه کرد.اشک او به قیمت خون معشوقه اش شد.او تنها آرزوی خود را دیدار او میدانست.او به خاطر معشوقه اش از معشوقه اش گذشت.ساعت روی عدد چهار بازی میکرد.خوابش برد .وقتی بیدار شد دیگر عقربه روی چهار نبود.ساعت ده شب بود.صدای تلفن او را از خواب ناز بیدار کرده بود.تلفن را برداشت.دختری که از صدایش میتوان حدس زد که شکست را پذیرا شده شروع به گریه  کرد.از گریه ی دختر پسرک هم زیر گریه زد.چند دقیقه ای را به گریه گذراندند و گویی از شادی و غم میگریستند.شادی دوباره با هم بودن و غم اشتباه کردن.پسرک از گریه سیر شد و شروع بع خندیدن کرد.خنده ای که اشک را معنی میداد.خنده ای که سجده ای بود خداوند رحمان را.دخترک سکوت تخلی را آغاز کرد.سکوتی که دل پسرک را فرو ریخت.پسرک از ترس دوباره از دست دادن یار سکوت کرد.دخترک لب به سخن گشود.و با یک جمله دل پسرک را ربود.او دل پسرک را پر از عشق کرد.آری پر از عشق.وخداوند بهترین بخشندگان است.ودوستدار و همراه عاشقان.ولاسلام

 

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 14:38 |
 معاشقه ی آقای همسایه!!!!!!!!!!!!

به نام خداوند تعالی

امروز یکی اومد و از من پرسید آی همسایه دلم برای کسی تنگ است.گم کرده ای دارم و نمیدانم گمکرده ام کیست.میخواهم برایش بگریم و نمیدانم و قتی بغض کردم باید با اسم چه کسی بغضم را بشکنم.دوست دارم برایش کاری بکنم.ولی وقتی تمام قدرت دنیا در دستان من است نمیدانم چگونه باید تمام نیرویم را برایش خالی کنم.تمام کلمات بر لبانم جاریست ولی نمیدانم چگونه باید به او بگویم که دوستش دارم.تمام ثروت دنیا را دارم ولی نمیدانم چگونه باید خود را از فقر عشق او بی  نیاز کنم.تمام علوم دنیا را دارم ولی وقتی به او فکر میکنم احساس بی سوادی میکنم.زیباترینم ولی وقتی به او میاندیشم که توانسته این گونه من را به عشق باندازد احساس کمی میکنم.کمی در صورت همسایه نگاه انداختم و آیه را به او هدیه کردم.((نحن عقرب بکم من حب ورید))((ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم))همسایه نگاهی به من کرد و نشت.دقیقه ای اندیشید کمی گریه کرد و خوابید.من رفتم و بعد از ساعتی بازگشتم. درب منزل همسایه شلوغ بود فهمیدم چه شده.او ازرگ گردن به خدای خود نزدیکترشده بود.برگه ای درب منزل به من دادند که روی آن نوشته شده بودخداوند رحمان بود کسی که من عاشق اون بودم و با یک کلمه من او را از عشق پر کردم و او هم من را در آغوش کشید و بوسید.فقط یک کلمه.

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 15:5 |
 

به نام خداوند رحمانی که زیباترین شعر ها را باید برای او سرود

خیلی وقت بود میخواستم به همه بگم که دیگه نمیخوام مطلب برای وبلاگ بذارم.ولی دیدم شما ها دوست دارید و به من لطف دارید و باز مطلب میخواید.من هم اطاعت کردم.نمیدونم باید از کجا باید براتون بگم ولی دوست دارم امروز از کسی بگم که خدایی بود خداگونه.میخوای از کسی بگم که از ندیدنش کوریم.از نبودنش نیستیم.از عشقش مستیم.شاید  که نه همه عاشقشیم.میخوام از عشق دو عالم زهرای مادر براتون بگم.از کسی که زندگی رو به اوجی از خودش رسوند.کسی که عاشق بود و همه رو عاشق کرد.نمیتونم زیاد از زهرا بگم چون اشک به من این اجازه رو نمیده.شرمندم .بعدا کاملش میکنم.خداوندا به پهلوی شکسته ی زهرا همه رو همیشه عاشق نگهدار .آمین

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 17:11 |
 دلتنگی به جای خاطرات
دل آرام گرفته بود.قطره ای اشک از گونه ها بازی کنان سر خورد و پایین ریخت.با خود میگفت آیا دوستم دارد.آیا با من حرف میزند.آیا باز دستانم را خواهد گرفت؟آیا باز برایم گریه خواهد کرد.صدایی آمد.صدای پای یار بود .آن صدا را میشناخت.آری خودش بود.صدای پای یار زیبایش بود.از شادی فریاد زد.گریه زیبایی را سر گرفت. گریه ای که از سر شوق بود.گریه ای که میدانست روزی برای یکایک این اشکها باید بهایی دهد به نام جان.یار آمده بود .باز هم آغوش او.باز هم شروع عشق.دسته گلی پر از گلهای مریم برایش آورده بود.گلهایی که بوی اولین روز های عشقش را میداد. دسته گل را از دست یار گرفت.دستش را بوسید.هنوز هم همان لذت را داشت.هنوز هم دستانش می لرزید وقتی دستان یار را میگرفت.ولی یکدفعه خشکش زد.لرزش دستانش از سردی قطع شد.به چشمان زیبای یارش خیره شده بود.نمیدانست چه شده است.روی گلها چیزی نوشته شده بود.آری حقیقت داشت.اشتباه نمیکرد.باز هم اشکی بازیش را بر روی گونه هایش شروع کرده بود.او فقط با یک کلمه مواجه شده بود.فقط یک کلمه

خدانگه دار برای همیشه

|+| نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 20:17 |
 
عشق هم وصله ی ناجوری بود     

                                روی پیراهن بیرنگ دلم         

                                                               همه ی آبادی فهمیدند  

                                                                                          که چه اندازه دلم مجنون است

تقدیم به تمام عاشقان همیشه عاشق.

                                                                                                             عشقان پایدار باد.

|+| نوشته شده توسط پیمان در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 20:57 |
 امروز را دوست دارمی!!!!!!!!!

بنام کسی که عشق از او شرمنده است

سلام

امروز را دوست دارمی.خداوند رحمان من را سرشار از عشق کرده است.امروز من عاشقترینم.امروز من خداوند را دوباره بوسیدم.امروز دوباره خداوند با من آشتی کرد. امروز باز من را در آغوش گرفت. باز گفت که ای بنده ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم .آری امروز خداوند من را مورد لطف خود قرار داد.امروز را دوست دارمی.زیرا معشوقم دستانم را گرفت.من را دوباره معشوق شد. میدانست که من بدون او میمیرم.داشتم بدون او میمردمی.خدا را شکر که خدایی دارمی خدا.زیبا و عاشق زیبایی.خدا را شکر.آری خدا را شکر.........

|+| نوشته شده توسط پیمان در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 20:55 |
 باز هم سلام دلم براتون تنگ شده بود

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم سلام

کم کم باید به فکر آپلود کردن چند تا عکس خوب برای شما باشم از اول میگم که بعدا با هم مشکل پیدا نکنیم من عکس و آهنگ و فیلتر شکن ندارم ولی تا دلتون بخواد براتون شعر دارم . پیمان براتون از زیبایی میگه .از عشق. پیمان هم عشق رو کامل تجربه کرده. پیمان هم مثل خیلی ها عاشق شده.پیمان هم دلش گرفته .پیمان هم برای معشوقش گریه کرده.پیمان هم خدا رو صدا کرده و معشوقش رو از خدا خواسته و پیمان هم روزی صد بار مرده و زنده شده ولی یه چیزی رو فهمید.فهمید که تنها معشوقش..........بعدا دربارش حرف میزنم.ولی یه چیزی رو میگم پیمان عاشقتونه. همتون رو دوست داره.آره همتون رو دوست داره 

 

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 17:43 |
 شعر های خاطره دار
غم این دل خدایا کم کند یار                         نه افزون تر نماید صد غم زار

به لیلی بودنش خواهد بنازد                         که لیلی هم بود یکدانه ی یار

امیداوارم که همیشه کسی رو داشته باشید که هیچ وقت بهتون خیانت نکنه

امیدارم که دلتون هیچ وقت نگیره

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 15:23 |
 آشنایی

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند اسپانسر شماست محتاج نخواهید شد!

هدف از نوشتن این مطالب آشنایی با پیمانه.پیمان متولد ۱۳۶۸ در کرمانشاست و در شهر رشت بزرگ شده. از کلاس اول دبستان ورزش تکواندو رو پیش گرفت و تا همین امروز دنبال کرد.در دوران مدرسه هم تاتر رکن زندگی او بود.شعر او شاعر هم بود از نیما و سهراب پیروی میکرد ولی روزی دیگر شعر نگفت نه اینکه نتواند دیگر شعر بگوید.نه. نخواست شعر بگوید .دلش گرفته بود برای همیشه.آری برای همیشه

|+| نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 14:41 |